ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى

136

مجمع التواريخ ( فارسى )

گهت چون فرشته بلندى دهد * گهت با ددان دست‌بندى دهد شب آن كو بنا نيست نارد به ياد * كليجه بگردون دهد بامداد از اين ديو مردم كه دام و ددند * نهان شو كه همصحبتان بدند گوزن گريزنده در مرغزار * ز مردم گريزد سوى كوه و غار همان شير كو جاى در بيشه كرد * ز بد عهدى مردم انديشه كرد چو مرغ از پى كوچ بركش جناح * مشو مستراح اندر اين مستراح بزن برق‌وار آتش اندر جهان * جهان را ز خود وارهان وارهان نظامى بخاموش كارى بسيچ * بگفتار ناگفتنى در مپيچ بياموز زين مهرهء لاجورد * كه با سرخ سرخست و با زرد زرد فردوسى گويد : بر او باد لعنت همى صد هزار * مبادش بجز آتش اندر كنار هميشه بلعنت گرفتار باد * روانش بدوزخ نگونسار باد بهيئت اجتماعى شاهرخ ميرزا را از محل خود كشيده برآوردند و بعد از برآوردن عارى بودن نور بصر او به آن مخاذيل مبرهن و ظاهر گرديده متأسف شدند و به زبان حال بدين مقال مترنم بودند : راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود به آن ضعيفهء فتانهء قطامه صفت توبيخ و تشنيع نمودند لكن نظر به آن كه چنين حركتى بيمروتانه بى جا از آن نمك بحرامان بوقوع رسيده بود و تدارك آن ممكن نبود شهرت صحت چشم شاهرخ ميرزا را داده آورده بر مسند سلطنت نشانيدند و حكم بنواختن نقارخانه و شلك توپخانه و جزاير خانه داده دفعة در بلدهء شهر مقدس علامات روز رستخيز پديد آمده اماكن و جدار شهر از آواز توپخانه و جزاير خانه سيماب‌وار به حركت و تزلزل برآمد ، امرا كه در آستانهء مقدس متوجه تجهيز و تكفين مهراب خان بودند مضطرب شده رو بدولتخانهء پادشاهى نهادند ، جماعت اعراب و بيات